همزمان با ناتوانی ما در امر تدارک یک جنگ تعیین کننده و در حالیکه ما توانسته بودیم صرفا دشمن را متوقف کنیم عراق به شدت شهرهای ما را میکوبید تا نیروی مقاومت را از مردم و بالنتیجه از رزمندگانی که مدام مزاحمش بودند بگیرند.
روز هفتم دی ماه 59 در یک روز بیش از 95 گلوله توپ در نقاط پر جمیعت اهواز مثل چهار راه نادری با بازار سبزی شلیک میشود که در نتیجه آنروز بیش از صد نفر شهید میشوند بنی صدر بدون آنکه کاری اساسی انجام دهد همچنان به دفع وقت مشغول است.
در روز59/10/15 طی جلسه ای تصمیم به عملیات هویزه گرفته شد.بخلاف تظاهر بنی صدر به انجام اقدامات اساسی و تبلیغی که روی انجام جنگ کلایسک و لزوم عدم دخالت نیروهای انقلابی و مردمی در جنگ میشد کار بدرد بخوری صورت نگرفته بود.با اینحال اینها ناچار بودند دست به عمل بزنند این بود که تصمیم به انجام عملیات در 59/10/15 گرفته شد.
در این عملیات نقش اصلی با نیروهای زرهی ارتش بود از سپاه تعدادی(حدود 400 نفر) از برادران به طور فرعی و جانبی در آن شرکت داشتند.
این حمله در آغاز موفقیت آمیز مینمود و ما موفق با انهدام نسبتا خوبی از نیروها وتجهیزات دشمن(50 تانک سه قبضه توپ انهدامی 500 کشتهو 800اسیر)و غنایم زیادی از دشمن در منطقه بجا ماند.ولی توانایی دشمن در جنگ زرهی چه از لحاظ سازمان وتشکیلات فرمادهی و پشتسبانی و چه از نظر تجهیزات از ما خیلی بالاتر بود.از اینرو خودش را به سرعت جمع و جور کرده و با پاتک سنگینی موفق شد ما را مجداد عقب زده و ضمن پس گرفتن مناطق آزاد شده ضربه سنگینی از همه نظر به ما زد.ضمنا غنائم به جا مانده در دشت که ما آن را تخلیه و حتی منهدم نکرده بودیم مجداد سلام به جنگ دشمن افتاد.
در روزهای آتی مطالب درباره شهید رجائی مینویسم....
ما جمعا سه هجوم گسترده به صورت کلاسیک داشتیم که هر سه نا موفق بودند.
1-عملیات کلاسیک در محور دزفول
در 59/7/23 در محور دذفول (جسر نادری)این حمله انجام گرفت که در آن نیروهای ارتش شرکت داشتند .در این عملیات تعدادی تانک از نیروهای خودی منهدم و تعدادی از برادران شهید و مجروح شدند.ومو فقیتی نیز حاصل نگردید.در این عملیات اکثر نیروهای زرهی شرکت داشتند.
برای دست اندر کاران آن زمان این شکست کافی نبود تا معلوم شود با شیوه عراق نمیتوان او را از مواضعش عقب راند.
ادامه دارد(ببخشید که بعضی از پست ها به هم ربطی نداره!)

(خدا میداند من هر وقت نظرم به این جوان هائی که عازم جبهه هستم و به شور و شعف دارند به جبهه ها میروند وقتی به انها نگاه میکنم از خودم خجالت میکشم ما کی هستیم ما چی هستیم؟ما قریب هشتاد چند سال در این دنیا-خودم را میگویم-بودم و به قدر چند روزی که اینها مشغول خدمت هستند ما خدمت نکردیم ما خودمان را نساختیم از من گذشتاما شما توجه کنید که دنیار را به چیزی نگیرید توجه کنید که همه رفتنی هستیم و باید به خدای تبارک و تعالی نزدیک بشویم تا آنجا ما را راه بدهند.)
با دیگر شاسی گوشی بیسم را فشار داد و گفت:(صولت صولت یاسر صولت صولت یاسر )چند عراقی نزدیک میشدند به سویشان شلیک کرد.عراقی ها گرد وخاک کردند و فرار کردند.
_صولت به گوشم!
_صولت جان دشمن خیلی نزدیک شده.دیگر نمی توانیم از خجالتشون در بیایم چکار کنیم؟
_یاسر جان مقاومت کنید.
_چی رو مقاومت کنید.فقط من مانده ام دو سه مجروح.پس نیرو های کمکی چی شد؟
_یاسر جان صبر داشته باش خداوند با صابران است!
دوباره شلیک کرد در گوشی بیسیم گفت:(بابا چرا روضه میخونی؟همه رو زدند کشتند حالا دارند میان سراغ ما.)
چند بار با فرمانده پیام رد و بدل کرد اما پیامی نگرفت آخر سر نعره زد:( در به در بی معرفت.دلا مصب اگر حرف مرا باور نمیکنی میخوام گوشی را بدهم با خوشان حرف بزنی؟اگر عربی بلدی بسم الله!)
از آن سو صدای خنده شنید و بعد:(برادر نام شما در تاریخ ثبت می شود شما جاودانه شدید!)
بیسم چی که نداشت انداخت زمین چند عراقی به سویش می آمدند..در گوشی بیسیم گفت:(باشد ما که جاودانه شدیم.فقط دعا کن از اسارت بر نگردم.کاری میکنم که تو مسابقات عقب ماندگی ذهنی شرکت کنی.هیچی ندار کافر!)دوباره از آن سوی صدای خنده شنید.خودش هم خنده اش گرفت.عراقیها هم اسیرش کردند.
تو عاشق شهادتی پاسدار اسوه استقامتی پاسدار
ای پاسدار نهضت حسینی بوسه به بازویت زند خمینی
ارتش مکتبی بود پاسدار نیرو مذهبی بود پاسدار
پاسدار مرزبان عقیده مانند تو سرباز کس ندیده
تو در صف مقدم جبهه ها عازم شدی به جانب کربلا
چشم همه جهانیان به سوی توست شبها رهبر دعا گوی توست
پاسدار فریاد حزب الله است پاسدار در خط روح الله است
در سنگر شهادت شعار هر پاسدار
(تا انقلاب مهدی این نهضت خمینی برای ما نگه دار)
شما پاسداران بحق اسلاميد، شما مثل جوان هاى صدر اسلام هستيد
شما اسلام را نجات داديد بايد از اين به بعد هم پاسدارى کنيد که اين انقلاب به ثمر واقعى اش برسد.
یاسر عرفات معمولا مطابق اقتضای روز و منافع خود صحبت میکرد پسش تر از این در دوران (محمد رضا)اودر مصاحبه ای با جواد علامیردولو(از صحت اسمش خبر ندارم)خبر نگار جنجالی تلوزیون ایران در بیروت سپاسهای خود را از کمکهای سخاوتمندانه شاهنشاه ابراز داشته بود. پس ازپیروزی انقلاب اسلامی سروکله او در تهران پیدا شد که باخنده های عریض طویل خود چنان وانمود می کرد که از عشق انقلاب اسلامی ایران خواب قرار نداردمدتی بعد او به صف یاران صدام حسین خونخوار عرب پیویست و به مناسبتهای گوناگون به انتقاد و بد گویی از ایران میپرداخت و در موارد متعدد نشان داد که روی بادهای سیاسی روز بود
در سال 57 سرهنگ باز نشسته(مارتین برکوتیز)که گفته میشد از افسران نیروی هوائی امریکا بود در خانه مسکونی اش واقع در خیابان چهارم آبان کرمان به قتل رسید وی از یک سال پیش از این تاریخ به عنوان مدیر شرکت پارسون جردن(مشاور مس سر چشمه)با حقوق ماهیانه 480 هزار ریال استخدام شد.
جسد سرهنگ آمریکائی در حالی که گلویش پاره شده و زخم های عمیقی بر روی دستها و صورتش باقی بود در اتاق کنار آشپز خانه پیدا شد.کف اتاق وسالن غرق در خون و شیشه سالن شکسته و خون آلود بود.سیم سه دستگاه تلفن داخل منزل پاره شده بود و روی دیوار اتاق خواب و انباری این عبارت نوشته شده بود:((لطفا به کشورتان بروید))
در دی ماه سال 57جسد رئیس ستاد مستشاران آمریکائی در ارتش ایران که به طور مرموزی کشته شده بود کشف شد.ماموران کلانتری دربند جسد سرهنگ را در اتاقش در حالی که حلق آویز شده بود پیدا کرده بودند.
این دو خبر را برای عبرت انگلیسی ها و تمام جیره خوارهاشون وهمه کشورهائی که در مسائل داخلی ایران دخالت و باعث اختلال در آن میشوند درج کردم.
امیدوراریم باعث نشن تا چنین بلائی سرشون بیاد.
((الهی اگر سخن من دعوی است تو سزای آنی اگر لاف است به جای آنی اگر صدق است وفای آنی.خدایا اگر دعوی است سخن راست است اگر لاف است نازاست راست اگر صدق است کار راست است الهی تو دانی کدام است))
60/3/29:حضور شما مردم عزیز و مسلمان در صحنه است که توطئه ستمگران و حیله گران تاریخ را خنثی میکند حضور شما در صحنه است که گرد یاس و درماندگی بر چهره های منافقین و بی آبروها می باشد حضور شما مردم شعاع و با ایمان است که خط اصیل اسلام را بر ایران و به امید خدا بر جهان حاکم خواهد نمود حضور شما مردم مومن و از جان گذشته است که روشنفکران غرب و شرق را برای همیشه رسوا میکند حضور شما در صحنه تمام(من ها)و منیتها را کوبیده و میگوید ما و اخوت اسلامی را جایگزین آن نمده و می نماید حضور شما در صحنه به آمریکا و غرب و شرق و دنباله رویهای بی عقلشان هشدار داد که این ما بودیم که انقلاب بودیم و این ما هستیم که سرنوشت خود را خود تعیین می نماییم و از کلمات بی محتوا شما گول نمیخوریم و حضور شما در صحنه جبه ها و سازمان ها و جمیعت ها که به اسم طرفداری از فرد و فرد پرستی به مقابله با اسلام و احکام شرعی آن برخواسته بودند رسوا نمود امروز و روزهای آینده روز شکست جریان دشمنان قسم خورده اسلام است روز روز شکست فرد یا افراد نیست روز شکست جریانی است که به اسلام معتقد نیستند و اگر هم باشند مسلما تا حدودی است که به قوانین غرب بر نخورد و مخالفتی نداشته باشد روز شکست جریانی است که همیشه قلب مرا میآزرد شکست جریانی است که بسیار خطرناک تر از تمامی جنایت ها و خیانت های رزیم پهلوی در طول حکومت ننگینشان بود روز شکست جریانی است انحرافی که حضور به موقع شما پایه های آن را لرزاند و فرو ریخت.
31تیر:منافقین از دولت عراق خواستند حمله به شهرستان ها و مناطق مسکونی ایران را از سر بگیرد.ارتش ایران در سه تهاجم بی نتیجه در جبهه قصر شیرین 200 تن از نفرات خود را از دست داد.
29 تیر:راهکارهای تداکراتی دشمن و ضد انقلابیون در جبهه شمالغرب طی عملیات چند روزه رزمندگان اسلام کاملا قطع شد.
25 تیر:حزب بعث فرماندهان عراق است و مقرش در دمشق میباشد خواستار پایان جنگ علیه ایران و سرنگونی رزیم صدام شد.
کلیه پایگاه های عراق در عمق 30 کیلومتری جبهه شمالغرب در هم کوبیده شد.
24 تیر: نیروی های اسلام مواضع عراق را در عمق 40 کیلومتری جبهه شمالغرب از زمین هوا در هم کوبیدند.آرایش نظامی عراق در جبهه میانی زیر آتش ایران در هم ریخت.
۲۱تیر:یورش تازه رزمندگان اسلام در جبهای جنوبی بیات-عراق یک نفتکش ترک را در آبهای خلیج فارس به آتش کشید.
20 تیر:تیپ 805 ارتش عراق در حمله غافلگیرانه ایران در جبهه های جنوب نابود شد.
18 تیر:نیرو های اسلام در جبهه های مهران و دهلران14 کیلومتر در عمق مواضع دشمن پیش رفتند.

شاید خیلی ها فکر می کنند حیف بود شهیدان مردند و در بهار پیروزی جایشان خالیست و نباید می مردند .بسیار شنیدم که می گویند حق بود معلم شهیدمان زنده بوداگر کسی بگوید که شهدا شایستگی زنده بودن داشتند و حق بود که زنده می بودند می گویم بیشتر از حسین چه کسی حق داشت و شایسته زنده ماندن بود؟واینگونه سخن ثابت می کند که سند پیروزی با تن غرقه در خون عزیزان ما بوده و از خود گذشتگی عموم ملت در قیام.
اگر شهدا نبودند و صحنه کربلا را تکرار نمیکردند انقلابی نبود و اگر انقلاب نبود آزادی نبود و اگر آزادی نبود بودن ما مثل نبودن بود و باید می مردیم و برای ما نیز جشن خون می گرفتند پس آنها که رفتند راه حسین(ع)را برگزیدند و کاری حسینی کردند.ما چند حسین داریم؟بیشمارچقدر خون دادیم؟بسیار اما خون شهیدانمان سند زندگیمان ضامن آزادیمان شد.سرمایه شرافتمان شد یادآور مسئولیت و تعهدمان شد مسئولیت انتخاب یک راه یک هدف یک ایده.
ما مسئولیم.
29 تیر 64:با صدور حکمی از سوی امام خمینی(ره) کروبی به سمت نماینده امام و سرپرست حجاج ایرانی منصوب شد.
26 تیر 64:امام امت طی سخنان مهمی در جمع اعضای مجلس خبرگان تاکید کردند:مردم توقع دارند زندگی اهل علم و دست اندرکاران ساده باشد.ایشان همچنان خاطر نشان ساختند که اگر خدای نا خواسته مردم ببینند که آقایان وضع خودشان را تغییر داده اند و عمارت درست کرده اند و رفت آمدشان مناسب شان روحانیت نیست و آن چیزی را که نسبت به روحانیت در دلشان بوده از دست بدند از دست رفتن آن همان و از بین رفتن اسلام و همچنین جمهوری اسلامی همان.
25 تیر64:
امام امت در دیدار با رئیس و مسئولان دانشگاه آزاد:دانشگاه ها باید قبل از هر چیز اسلامی باشند تا هم جوانان ما را مومن کند و هم عالم را.امام امت خطاب مسئولان دانشگاه فرمودند:ما امدواریم جوانانمان در خود ایران تربیت شوند.برای اینکه در خارج به جوانان ما درس اساسی نمیدهند.
19 تیر 1364:
امام خمینی در دیدار با رئیس دیوان عالی کشور و مسئولان قوه قضائیه::قوه قضائیه اگر روی موازین اسلامی انسانی عمل کند کشور را میتواند نجات دهد انشاالله قوه قضائیه کشورمان الگوئی شود برای سائر کشورها.
در تاریخ 21 اسفند در منطقه فکه به اسارت نیروهای عراقی در آمدم و حدود هشت سال در اردوگاههای مختلف در شهراهای موصل بغداد و العماره زندانی بودم نحوه اسارت من به این شکل بود که در حین پاسازی مناطق عملیاتی و ولفجر مقدماتی در حال کندن خاکریز که معمولا شبها انجام میشد.به روز برخورد کردیم و چون فرمانده گردان شهید شد برادران رزمنده به اسارت عراقیها در آمدند که من هم جزو آنها بودم.
بعد از دستگیری با عده از برادران رزمنده در کنار هم بودیم که چند تن از سربازان بعثی سلاح های خود را مسلح کردند تا ما را هدف قرار دهند اما با مخالفت عده ای از سربازان شیعه مذهب که محبتب از اسلام در دل داشتند مواجه شدند لذا ما را به خطوط بعدب انتقال دادند تا در آنجا با مسائی چون آزار اذیت روبرو شویم.در این بین برادر سیزده ساله ای هم به نام سهیل با ما به اسارت در آمده بود او جثه ای کوچک و نحیف و قدی کوتاه داشت اما از قلبی سلیم و روحی بزرگوار برخوردار بود.
بعثی در بازرسی بدنی از اسرا ضمن ظبط وسایل متوجه چند قطعه عکس در جیب های ما شدند که در پس زمینه یکی از عکس ها تصویر حضرت امام خمینی(ره)به چشم خورد.عراقیها پس از دیدن تصویر حضرت امام آن را به یکدیگر نشان دادند و ادا احترام کردند که در این میان یکی از افسران عراقی متوجه شد و وقتی وضع را چنین دید عکس را گرفت و آن را جلوی یکایک اسرا برد و از ایشان خواست تا ضمن بی احترامی به عکس به شخصیت حضرت امام نیز توهین کنند
خلاصه نوبت به برادر کم سن و سالمان سهیل رسید. ا. عکس را گرفت چند لحظه به آن نگاه کرد و سپس در حالی که همه چشمها به او خیره شده بود در میان حیرت و تعجب همگان ابتدا عکس را به صورت چسپاند و بعد آن را غرق در بوسه کرد.
اسرا همچنانچه ناظر این صحنه تعجب آور بودند به حیرتشان افزوده شد زیرا این عمل متهورانه درسی بزرگ بود که به یک به یک اسرا داده شد و پی آمد آن شکنجه و ضربو شتم سهیل توسط بعثی ها بود.
(گزیده)
در غیاب تو رفتار بچه ها بخصوص رفتار پسر کوچکمان جالب توجه است تمام دقتش آن است که کسی به اتاق تو وارد نشود.یا اگر می دید کسی دارد مینشیند روی صندلی تو خود را می انداخت وسط که:
این صندلی باباست!
ویا:
پس بابا توجا بشینه؟
و به این ترتیب بود که خودم هم جرات نکردم به سمت اتاقت بروم.ویا دست به چیزی از اشیا اتاقت بزنم.همه چیز همانطور هست که بود.نه جاروئی کردم و نه حتی گردگیری.حالا می یای و می بینی.لبسهایت همانطور ولوست.پیراهنی را که همانطور گذاشتی بودی روی میز اتو همانطور همانجاست.کتاب مورد علاقه ات همانطور نیمه خوانده و دمرو کنار میز مانده و.......منتظریم که برگردی بچه ها خیلی دلشون برات تنگ شده.

(به امید آزادی 4 دیپلمات ایرانی ربوده شده به دست نیروی های اشغالگر قدس)
روزی یکی از برادران اسیر در اردوگاه موصل4 مورد هجوم وحشیانه سربازی عراقی به نام محمد قرار گرفت.برادر کتک خورده ناخوداگاه و با لحنی تند به سرباز عراقی گفت:مگر گاوی؟!
سرباز عراقی که به معنی لغت (گاوی)را نفهمیده بود پرسید:گاوی یعنی چه؟
برادر اسیرمان نیز در جواب این پرسش غیر منتظره سرباز عراقی گفت:سیدی در ایران به انسان با شخصیت و قدرتمند این لقب را می دهند!
سرباز بدون این که از توضیح مشکوک شود با خوشحالی و تکبر بادی به غبغب انداخت و او را رها کرد فردای آن روز وقتی یکی دیگر از برادران او را به نام سید محمد صدا زد سرباز عصبانی شد و با خشونت گفت:سید محمد گاوی!فهمیدی؟
آن بنده خدا هم که از کل ماجرا بی خبر بود با تعجب گفته او را تایید و تکرار کرد و از آن به بعد لقب ((محمد گاوی))رسما بین برادران رواج یافت.
(یک آزاده )
قرار بود به دلیل غدهای که در ناحیه شگم داشتم مرا در بیمارستان تموز عراق بستری کنند و تحت عمل جراحی قرار دهند.
وقتی مرا از اتاق عمل برگرداندند و به هوش آمدم دیدم یکی از منافقین که در تخت بغل دستی خوابیده است در حال نوشتن جمله ای کنار پنجره است.
کنجکاو شدم که ببینم که ببینم چه مینویسد.لذا روی نوشته دقیق شدم و فهمیدم که آن نوشته متسفانه شعاری علیه رهبر انقلاب اسلامی است. تازه آن بیمار بی غیرت با افتخار تمام اسم خودش را هم زیر شعار آورده.
از مشاهدات آن جمله بی اندازه ناراحت و به او پرخاش کردم.آن موجود ترسو و بی غیرت بلافاصله نگهبان دم در را صدا کرد تا هم او را تشویق کند و هم کتک مفصلی به من بزند.اما وقتی نگبان عراقی مسئله را جویا شد.اسلحه کمری خود را بیرون کشید و به طرف او نشان گرفت و گفت:ای نامرد امام خمینی(ره)تنها مرد است بعد تو این مزخرفات را روی شیشه پنجره می نویسی؟
سپس کمی او را نصیحت کرد و گفت:من در پنج سالگی همراه پدرم با پیشنمازی امام خمینی (ره)نماز خوانده ایم و پای سخنان او نشسته ایم او انسان شریفی است و سزاوار نیست که تو علیه رهبر مملکت خود چنین شعارهائی بنویسی.
(یک آزاده)
در گذشته ای نه چندان دوراین تو از خود راضی و از خدا بی خبر حتی حاضر نبودی در پست وزارت و نخست وزیری خدمت نمایی و با هزاران ناز و کرشمه منت بر خلق الله فخر میفروختی و هر چند وقت یک مرتبه به خاطر این که گفته شده بود بالای چشم شما ابروست با توپ و تشر قهر می نمودی تهدید به استعفاء میکردی و شانی خالی کردن از زیر بار مسئولیت در انقلاب اسلامی را برای خود عروسی می انگاشتی و عاقبت هم دیدیم که بدون اینکه هیچگونه دغدغه ای برای آینده انقلاب به خود راه دهی برای ضربه زدن به خط امام بدون هیچگون هماهنگی با شورای انقلاب یک شبه تصمیم گرفی استعفاء دهی به امید اینکه در آینده نزدیک مردم با گریه التماس به پیشگاهت عذر تقصیر آورده و این بار با این شرط به صدرات خواهی رسید تا هرچه کردی هیچ کس از رهبر گرفته تا امت حق هیچگونه انتقاد نداشته باشند و دوباره .......... .
تقدیم به عزیزان مخلص و پاک باز خته راه الله
برادران شهید کلاهدوز و جهان آرا
آنان که در فروتنی وصبر و تلاش برای همه ما اسوه بودند.
دلم هجر شهیدان گرفته باز امشب دوباره سینه ز غم شد ترانه ساز امشب
نشسته شمع و خموش است مرغ خنیاگر نمی کند گل شب بوی ناز امشب
ز سوگ تک تک آلاله های دشت خطر نشسته بر دلم آلام جانگداز امشب
ادامه مطلب
رفیقان میروند نوبت به نوبت خدایا نوبتم کی خواهد آمد
الهی من بدم اما تو خوبی یقین دارم که ستارالعیوبی
حمید ناصری از دست ما رفت خدایا گل بود و هست ما رفت
سعید شعبانی جانش فدا شد از این دنیا فانی او رها شد
گلی از گلستان حق شد پرپر تنفس قدوسی شیر دلاور
امامی جان خود داده به جانان چو جدبی سرش در خون شد غلطان
بکرده جان فدا در راه ایمان شهید علیرضای نور و زیان
خدایا آگهی واماندهام من زخیل عاشقان جا ماندهام من
از آن یاران خوب و با وفایم نمانده یک نفر حتی برایم
امیدم این بود در روز محشر ببینم این عزیزان بار دیگر
بیا بنگر بشد پاره ز قرآن یکی صفحه جمال عطی نیا
چرا کرب و بلا از ما نمیشه چرا این راه بسته وا نمیشه
سر قبری زنی دیدم نشسته چنین میگوید او با قلب خسته
خدایا هم پسر هم شوهرم رفت خدایا آگهی نانآور رفت
گلی گم کردهام میجویم او را به هر گل میرسم میبویم او را
گل من یک نشانی در بدن داشت یکی پیراهن خونین به تن داشت
اگر جویم گلم را در گلستان به آب دیدگان میشویم او را
میون برکهای از خون شناور صدا زد پاسدار از ژرف سنگر
اگر از ما یکی باقی بماند بماند جاودان اللهاکبر
شهیدان حق را زنده کردند خدا راه تو را پاینده کردند
شهیدان زندهاند اللهاکبر به حق پیوستهاند اللهاکبر
هنوز سالهای اول جنگ بودآدمهائی که آمده بودند هیچ کدام تا به حال یه جنگ درست حسابی ندیده بودند.همین بچه های معمولی کوچه و خیابانهای شهرهای دور و نزدیک بودند که همه چیزی که داشتند را سر دست گرفته بودند و به جبهه آمده بودند.فرمانده خیلی زود فهمید یکی از این جوان های تازه وارد خیلی بیشتر از یک نیروی معمولی میتواند به آید.جسور باهوش تیز بین و چه کاری برای چنین آدمی بهتر از شناسائی مهدی زین الدین و یک موتور و دوربین و یک دشت پهن.وحالا هم که مرد در انتهای راهی بود که با شناسائی شروع شده بود.مثل همه ی بچه های شناشائی.دوربین از دستش نمی افتاد.
اطیف بالا خواهد برد.آن وحشت گنگ و بدوی از ارتفاع صفیر گلوله هائی که با خود طمع مرگ دارند دیگر نخواهدنت ترساند.در نگاهت آسمان و زمین به هم میپیوندند تا افق شوند جائی برای در آمدن و لا جرم غروب کردن و اگر غروب اینگونه خونین نباشد چگونه آفتاب هر صبح طلوعی؟
((عباس بابائی))آخرین پروازش را عید قربان انجام داد همسرش همان وقت در مکه منتظر آمدنش بود فرصت کمی مانده بود و مرد که از چند شب پیشش تقریبا نخوابیده بود کارهائی زیادی داشت که باید انجام میداد.
حقیقت همسایه دیوار به دیوار مرگ بود و مرد حقیقت را یافته بود.
سالها از آرام گرفتن چمران میگذرد.روزهای تکاپو و از پشت صخره ای پشت صخره ای دیگر پریدن و پناه گرفتن و روزهای جنگ های سرنوشت ساز پایان یافته اند و اکنون در این روزگار به ظاهر آرام(( چمران))با لحن شکسته داستانی روایت میکند((داستان یک نسیم که از آسمان روح آمد و در گوشش کلمه عشق گفت و رفت و به سوی کلمه بی نهایت.))
این داستان عجیبی است شاید چون هنوزشاید چون هنوز هم پس از گذشت این مدت نمیتوان حیرت را در اولین برخوردش با نقاش آن شمع و شاعر آن شعر کوچک شمرد ((و کسی که به دنبال نور است این نور هر چه قدر کوچک باشد در قلب او بزرگ خواهد شد)) آن حیرت هنوز هم به همان زندگی وجود دارد و این سوال که چمران کیست؟
سالها از روزی که سرانجام چمران در این زمین آرام گرفت می گذرد و این بار غاده داستانی از تاریخ این سرزمین روایت میکند داستان((مرد صالحی که یک روز قدم زد در این سرزمین به خلوص.))